این داستان از زبان یک نفر به طور واقعی نوشه شده است .تقدیم به کسانی که امروز در جای دیروز من هستند کسانی که به نوعی اشتباه من را تکرار میکنند سرنوشتم را به دست قلم میدهم تادیگر هیچ دختری اشتباه مرا تکرار نکند امروز که قلم به دست گرفتم 23سال دارم .......... از روزی که وارد دوره دبستان شدم مدام بابهانه های مختلف باعث عذاب خوانواده ام می شدم به طوری که در سال تحصیلی 75-74که اول دبستان بودم به بهانه های مختلف از مدرسه فرار میکردم ومیرفتم خونه یکسال به همین منوال گذشت ومن به خاطر غیبت های متعدد مجبور شدم که کلاس اول را دوباره بخوانم ودر حالی که باید میرفتم کلاس دوم باز به کلاس اول رفتم بااین تفاوت که چون ضریب هوشیم بالای 135هست اینبار شاگرد ممتاز مدرسه شدم از اون به بعد بازیگوشی روگذاشتم کنار به درسهام چسبیدم وهرسال شاگرد ممتاز شدم فقط یه مشکل داشتم اونم این بودکه اخلاقم پسرونه بود به طوری که تعصب خاصی روی خواهر ودخترهای فامیل داشتم واگر پسری نگاه بد به من و انها می کرد پدرشون رو در میاوردم طوری که دیگه چشم بد به ناموس کسی نداشته باشن.اما از سال 1384عشق پا به زندگی من گذاشت ومن که عاشق پسر دایی مادرم شده بودم 180 درجه با گذشته ام فرق کردم به بهانه های مختلف براش هدیه می خریدم 3سال گذشت دیگه تقریبا همه فامیل فهمیده بودن من وپسردایی مادرم عاشق هم شدیم.من حاضر بودم برای اون هرکاری بکنم ازپدرم خواستم براش کار درست کنه .بااینکه هیچکس حاضر نبود باهاش ازدواج کنه ولی من همه جوره دوستش داشتم پسر دایی مادرم فقط زیبایی داشت واخلاق نداشت همیشه مشروب میخورد و باهمه دعوا می کرد خلاصه اون بعداز 3سال یک شب زنگ زد و گفت تو دختر زیبا .پاک ونجیبی هستی ولی من نمیتونم تورو خوشبخت کنم ایطوری شد که اون از زندگی من رفت بیرون ومن برای اینکه لج پسر دایی مادرم رو که 25سالش بود دربیارم بایک پسر مشهدی که اسمش حامد و دوست یکی از فامیلهای دورمون بود اشنا شدم 2ماه بعد وقتی به خواستگاری من اومد حتی اجازه ندادم خانواده ام در موردش تحقیق کنند وبه مادرم گفتم اگر تحقیق هم کنید وبگن حامد بده بازم باهاش ازدواج میکنم پدرم میگفت حامد مشکل روحی و روانی داره ومعتاده ولی من قبول نمی کردم به خاطر حامد ایینه اتاقم رو شکستم وبادست خونی از خونه فرار کردم.وباز هم به خاطر حامد وپسر دایی مادرم به خواستگارهای جور واجوری که برام می اومد جواب رد دادم ازجمله علی پسر یکی از اقوام دورمون که عاشق من بود ولی وقتی از من خواستگاری کرد بهش گفتم چون ازمن کوچکتری باهات ازدواج نمیکنم ودلش رو شکستم با این حال وقتی باحامد عقد کردم بازم امیدوار بود که شاید برگردم ولی وقتی مطمئن شده بود که دیگه برنمیگردم به خواهرم گفته بود که از خدا میخوام طلاق بگیره برگرده پیش من.نمی دونم ولی بعضی اوقات فکر می کنم نفرین علی گرفته و زندگی من اینطوری شده.خلاصه پدرم مجبور شد با ازدواج منو حامد موافقت کنه ولی به من و حامد گفت اگر قول بدین تا وقتی که سرخونه زندگیتون نرفتین به حرف من گوش بدین و مثل ادم زندگی کنید و پل های پشت سرتون رو خراب نکنید 50 میلیون بهتون میدم .یک خونه بهتون میدم ویک مغازه هم میدم که برای خودتون کار کنیدوخودم توی بهترین تالار کرج براتون عروسی می گیرم .شاید باورتون نشه ولی در عرض 2هفته من و حامد عقد کردیم و قرار شد تا وقتی که رسما زندگی خود را اغاز نکردیم من در خانه پدرم بمانم ولی حامد و خانواده اش گفتندکه مرا که حالا دیگر عروسشان شده بودم برای چند روز به مشهد ببرند باهزار جور مکافات خانواده ام رو راضی کردم به شرط اینکه بعد از 5 روز حامد من رو به کرج برگرداند. در راه خانواده حامد مدام میگفتند که من از همه عروس های فامیلشان زیباترم وحتی وقتی اقوام حامد من رو می دیدند به حامد میگفتند که چه زن قشنگی گرفتی موها وصورتش شبیه هندی هاهست ولی فقط روز اول خوب بود چون از دومین روز به بعد حامد شروع به کتک زدن من کردو به من وخانواده ام فحش میداد حتی دیگه اجازه نداد به کرج برگردم وصبح تا شب کتکم می زد وتهدیدم می کرد که من وخانواده ام رو می کشه بلاخره حامد بعد از 4ماه راضی شد که من رابرای دیدن خانواده ام .خواهرم که از هند برای مراسم ختم پدر بزرگم اومده بود و شرکت در مراسم ختم پدر بزرگم که فوت کرده بودبه کرج ببره وقتی به منزل پدرم رسیدم حامد من رو در طبقه اول خونه پدرم که تا وقتی مجرد بودم برای من بود کتکم زد ومبل های خانه را به طرفم پرت کرد که من هم دیگه طاقت نیاوردم وبه طبقه دوم که خانواده بودند رفتم وبه مادرو پدرم گفتم که حمد من رو کتک زده و توی این چند ماه به زور تهدید چاقو واسلحه در مشهد نگه داشته بوده.پدرم هم حامد را از منزلمان بیرون کرد .حامد هرماه به همراه پدرش به کرج می اومد ولی پدرم همش بهش می گفت فعلا یه مدت باید از هم دور باشیم وانقدر به کرج نیاد و مزاحمت ایجاد نکنه یکسال به همین منوال گذشت ومن و حامد با اینکه زن وشوهر بودیم ولی باهم زندگی نمی کردیم بعداز یکسال حامد دوباره اومد وبه پدرم گفت ببخشتش ومن رو به محضربرد وحق مسکن رو به من داد وبه خاطر روز زن یه سرویس طلا برام خریدو بعد از پدرم خواست که اجازه بده 2ساعت باهم بریم بیرون ولی وقتی من رو برد بیرون با چاقویی که همیشه توی ماشینش بود تهدیدم کرد ومن رو به شمال برد خانواده ام با هزار بدبختی بعد از 4 روز من رو پیدا کردند واز حامد خواستند که من رو برگرداندولی حامد دیگه من رو به خانواده ام نشان نداد وبه مشهد بردتوی مشهد با چاقو تهدیدم کرد وخواهر ودوست خواهرش رو به عنوان فامیل من معرفی کرد ودر یک محضر حق مسکن رو از من گرفت میخواست مهریه ام راهم ازمن بگیره ولی محضر دار گفت که حق مسکن رو ازش گرفتید ولی برای بخشیدن مهریه اش باید پدر .دایی.عمو ویا جد پدریش حضور داشته باشندولی وقتی به خانه برگشتیم مجبورم کرد روی کاغذ بنویسم که از 505تا سکه 400تا سکه اش رو می بخشم ولی همش پاره می کرد ومی گفت دوباره بنویس چون دستت می لرزه توی دادگاه می فهمند با ترس نوشتی و باید با ارامش بنویسم چند روز بعد هم سرویس طلایی رو که برام خریده بود فروخت خانواده ام مدام به مشهد می امدند واز حامد به خاطر قایم کردن من شکایت می کردند بلا خره پدرم باچند تا از بزرگترهای فامیل حامد صحبت کرد و باحضور خانواده و چند تا از دوستان پدرم به عنوان شاهد من وحامد رسما زندگی خود را اغاز کردیم یک ماه بعد از اینکه زندگی ام را با حامد اغاز کردم باردار شدم در طول دوران بارداری ام حامد مدام کتکم می زد و به من می گفت به پدرم بگم اگر 18 میلیون به حامد بده طلاقم رو میده ولی همین که خواستم به پدرم زنگ بزنم گوشی رو از من گرفت و کتکم زد و گفت که پشیمون شده وطلاقم نمیده خلاصه در 29/4/89پسرم سبحان به دنیا اومدولی هنوز یک ماهش بود که شوهرم مدام تهدیدم می کرد ومی گفت که به سبحان مهر و محبتی نداره و بهتره بفروشیمش به یک خانواده پولدار و بعدا میتونیم دوباره بچه دار بشیم ولی من قبول نکردم وگفتم که اگر پسرم رو به کسی بفروشه از دست خودش و خانواده اش شکایت میکنم خلاصه روی هم رفته 39 میلیون از پدرم گرفتم دادم به شوهرم تا کاری به پسرم نداشته باشه سبحان هم کاملا شبیه من شده بود وشاید باورتون نشه که حالا حامد و خانواده اش که اول ازدواج مدام میگفتن شبیه هندی ها هستم حالا دیگه میگن شبیه افغانی ها هستی وچون سبحان هم شبیه تو شده ازش بدمون میاد .باگریه و التماس حامد رو راضی کردم واکسن های سبحان رو تا4ماهگی بزنه از 6 ماهگی به بعد دیگه واکسن های سبحان رو اجازه نداد برم بزنم .سرکار هم که نمی رفت صبر می کرد تا پول یارانه ها رو به حسابش بریزند بعد تمام پول یارانه ها چیپس. پفک .شیرینی و شکلات لیوانی وسیگار می خرید وتا صبح می خورد ومی کشید غذا که نمی خورد یک جعبه شیرینی می گذاشت کنارش تاصبح می خورد یک شربت می خریدکه رنگ اب وغلیظ بود و بوی شکلات می داد وهم خودش وهم پدرش می خوردند بعضی اوقات به زور به خورد سبحان می دادند ومیگفتند شربت معده هستش وبرای معده خوبه ولی بعدا فهمیدم شربت اعتیادهست وشوهرم شیشه مصرف میکرده و برای اینکه خرجش کمتر بشه از این شربت استفاده می کرده به خاطر همین خاطر دیگه نذاشتم به سبحان بده. ادامه دارد..................
نقل قول: اگر باهر دعایی که میکردیم
قدمی برمی داشتیم
اکنون به خدا رسیده بودیم
